عشق ... زیبایی !!!

تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم

و در اضطراب گلبوته های جدایی ,

چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم .

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی

و بر تاروپود تنم حروف
عشق را ترنم نمودی .

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی
زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .

و من…

در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان

تو تجلی کند ….!!!

شک !!!

شک می کنم به حتی عشق با هر تپش با هر نفس  

شک می کنم به اسمون پشت در باز قفس

وقتی که دل تنگ همیم وقتی که عادت می کنیم

وقتی از هم خسته خسته ایم وقتی رعایت می کنیم

ادامه نوشته

خودم گفتم !!!

غریبی را دیدم

بدو گفتم تو در این شهر صاحب نامی !!!

پس چرا غریب می خوانند تو را ....

فرمود صاحب نامی ام چه سود ....

آنگاه که در چشم یار غریب شمرده شوم!

ادامه نوشته

ادامه نوشته

یکی نبود ...!

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

اون که باید می بود

دیگه نبود

ادامه نوشته